اشتراک گذاری
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در twitter

نگران مادر

وسط جشن تولد جابزی دیدم که خوراکیش رو گذاشته رو صندلی و استفاده نمی‌کنه.
رفتم کنارش و ازش پرسیدم: پاستیل و پف‌فیل دوست نداری؟!
+ دوست دارم ولی می‌خوام ببرم خونه با مامانم بخورم خاله
_ این مال خودته، تو بخور من یه بسته می‌ذارم کنار که ببری برای مامانت!
تا این رو گفتم چشماش برق زد و شروع به خوردن خوراکی‌هاش کرد.
آخر‌های جشن دیدم همه در حال خوردن غذا هستن و این دختر قشنگم غذاش رو گذاشته توی پلاستیک.
ازش پرسیدم: محیا جان چرا غذات رو نمی‌خوری؟!
گفت: آخه بدون مامانم نمی‌تونم…
این‌بار من ازش خواهش کردم تا از خوردن غذاش لذت ببره و بهش قول دادم که حتما برای مادرش هم یه پرس می‌ذارم کنار!
وقتی غذا رو می‌خورد بغض گلوم رو گرفت، نمی‌تونست در لحظه زندگی کنه، همش نگران گرسنگی مامانش بود اون هم در سن ۸ سالگی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *