دسته

داستان های ما

قد بلند مایه ی دردسر

توسط داستان های ما2 نظر

همیشه برای فضا سازی و تزیین کلاس، موقع نصب کاردستی بخصوص جاهای بلند، بهار بخاطر قد و قامت بلندش داوطلب بود و می گفت: خانم بدین من بزنم، آخه برای من راحت تره…
یه بار بهش گفتم: اینم از مزیت های قدِ بلند که انجام خیلی کارها، براتون راحت تره، خوشبحالت
اما گفت: خانم فعلا این قد شده مایه دردسر برای من . اگه قدم کوتاه بود شاید انقدر برادرم برای اومدن به مدرسه بهم سخت نمی گرفت و هر دقیقه به دنبال بهانه نبود که نزاره من بیام مدرسه
خانم اگر قدم کوتاه بود، باز بهم اجازه می دادند برم دستمال بفروشم که کمک خرج مادرم باشم …

زمستان سرد

توسط داستان های ما3 نظر

بخاطر سردی هوا پاهاش از سرما ورم کرده بود اما مجبور بود تا نیمه شب کار کنه. بدون شک تنها آرزویی که اون لحظه داشت می تونست نشستن کنار بخاری و یه لیوان چای داغ باشه. اما وقتی به خونه می رسید سرمای خونه با بیرون فرقی نداشت. چون بخاریی خونه نبود تا گرمش کنه. چشمش به ساعت دوخته میشد تا زودتر صبح بشه و درهای مدرسه باز بشه؛ تا بتونه بره کنار شوفاژ کمی بخوابه. شاید چند ساعت خواب پریسا کنار شوفاژ مدرسه تنها آرزو اون تو سرما زمستونِ.

دستفروشی

توسط داستان های ما4 نظر

از همون روز اول که پاشو گذاشت مدرسه یه دختر ناآروم و پرخاشگری بود که با هیچکسی ارتباط نمی گرفت. شب ها می رفت چهارراه ها تا کنار بقیه بچه ها دستفروشی کنه. اکثر موقع ها هم وقتی دیر بر می گشت خونه کتک حسابی از باباش می خورد بخاطر همین هم بیشتر اوقات عصبی و ناراحت به نظر می رسید. بعد یه مدتی تصمیم گرفتم از طریق نامه باهاش ارتباط بگیرم. سعی کردم تو نامه هام خصوصیات خوبش رو بهش یادآوری کنم و پررنگ تر جلوشون بدم . اوایل با چند تا جمله کوتاه، جواب نامه هامو می داد اما هر چی که بیشتر می گذشت شور و اشتیاقش به نامه نوشتن، درونش بیشتر می شد، طوری شده بود که هر روز نامه ای رو برای بقیه می نوشت و بی صبرانه منتظر جواباش میشد. به این ترتیب آروم آروم ارتباطش با بقیه بهتر شد. اما با بزرگتر شدنش پدرش دیگه اجازه نداد بره سر کار و مدرسه، که خوشبختانه با کمک تیم مددکاری تونستیم دوباره به مدرسه برش گردونیم. خیلی خوشحالم دخترمون تو این چند سال تو مدرسه رشد کرد و الان علی رغم شیطنت های کوچیکی که داره تونسته اعتماد بقیه رو به خودش جلب کنه.