اشتراک گذاری

مرکز رشد؛ پُلی برای ورود به آینده

هنوز درست و حسابی دست‌هایش جان نداشت اما مثل خیلی از بچه‌های صبح‌رویش نان‌آور خانه بودن را تمرین می‌کرد. همان سال‌ها بود که در محله پدری‌اش یعنی «دروازه غار» آوازه صبح‌رویش به گوشش رسید و نشست پشت کتاب و دفتر کلاس اولمان. نیما از آن روز شد یکی از بچه‌های پای ثابت مدرسه و بعد از ابتدایی تنش نیمکت‌های متوسطه پسرانه‌مان را لمس کرد.

همانجا بود که برای اولین بار با دنیای کامپیوتر و سیم‌ها و پیچ‌های مخفی شده در دل کیس‌ها آشنا شد. اما قرار نبود مسیر آموختنش همان‎‌جا تمام شود. کم کم پایش به «مرکز رشد» صبح‌رویش باز شد جایی که علاوه بر اتصال به بازار کار تلاش می‌کند ذهنیت بچه‌ها را به سمت یک زیست سالم تغییر دهند. مرکز رشد شد همان پل امن نیما. جایی که پسرمان را به دانشگاهی در غرب تهران برای دیدن دوره آموزشی تعمیر مانیتورهای لمسی وصل کرد.

نیمای ما روزها و ماه‌های اولش در دانشگاه همه کار می‌کرد از تعمیر مانیتور گرفته تا انبارداری و فروش. همین روحیه و و توانمندی پسرمان بود که توجه مسئولان دانشگاه را به خود جلب کرد و رفته رفته تا جایی پیش رفت که تبدیل شد به یکی از مدیران میانی آن قسمت. مدیری که حالا یکی دیگر از پسرهای مرکز رشدمان را هم در تیم کوچکش جا داده است. حالا نیما درس می‌خواند، کار می‌کند، هوای مادر و خواهر و پدرش را دارد و گاهی پا را فراتر می‌گذارد و با انجام فعالیت‌های داوطلبانه تلاش می‌کند مهری را که روزی از گوشه‌ دروازه غار به قلبش راه پیدا کرده به جامعه برگرداند. 

نیما تنها دانش‌آموخته مرکز رشد نیست. دخترانی که بعد از آموزش خیاطی در کارگاه‌های مهارتی «توانستان» حالا به یک نیروی ماهر در مزون‌های لباس شب تبدیل شده‌اند. پسری که به شرکت‌ رانندگی وصل شده‌است. دختری که حسابدار است و عدد و رقم‌های یک شرکت را ثبت می‌کند. همه و همه نتیجه مرکزی است به اسم «رشد». جایی که تلاش می‌کند کنار رشد خودش به پر و بال دادن جوانان سرزمینمان کمک کند.

از صبح‌رویش بیشتر بخوانید:

امتیاز شما به این مطلب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *