در مدرسهی صبحرویش، حمایت هیچوقت به معنای نگهداشتن کودک در موقعیت وابستگی تعریف نشده است. حمایت، از همان ابتدا، مسیری بوده برای خروج از چرخهی آسیب؛ مسیری که قرار نیست بیانتها باشد. طبیعی است که در این مسیر، یک پرسش شکل بگیرد: آیا نقطهای وجود دارد که کودک، از جایگاه دریافتکننده، به جایگاه کنشگر اجتماعی برسد؟ آیا روزی میرسد که آنچه به او داده شده، به شکلی دیگر به جامعه بازگردد؟
گروه «کامبک» یکی از پاسخهای عملی صبحرویش به همین معناست؛ نه بهعنوان یک پروژهی نمایشی یا مناسبتی، بلکه بهمثابه تمرینی واقعی برای ایفای نقش اجتماعی. تمرینی که در آن، مسئولیتپذیری جایگزین ترحم میشود و مشارکت، بهجای وابستگی مینشیند.
ایده شکل گیری کامبک در سال ۱۴۰۴ و در شرایطی شکل گرفت که جامعه درگیر روزهای پرتنش جنگ دوازدهروزه بود. فضای عمومی، ملتهب و ناامن شده بود و بسیاری از افراد، خود را صرفاً در موقعیت تماشاگر میدیدند. در چنین بستری، گروهی از دانشآموزان صبحرویش، همراه با معلمشان، تصمیم گرفتند واکنشی متفاوت نشان دهند؛ نه واکنشی احساسی و مقطعی، بلکه حضوری آگاهانه و مسئولانه. آنها میخواستند «نقش» داشته باشند، نه صرفاً «نظر».
این گروه بهصورت داوطلبانه شکل گرفت. انتخاب اعضا نه بر اساس توان مالی، نه بر اساس نمره یا سابقه، بلکه بر پایهی مسئولیتپذیری انجام شد.
معلمها برای این انتخاب، سراغ «درخت مسئولیت» رفتند؛ فعالیتی که سالهاست در مدرسه جریان دارد. بچهها در این درخت، کارها و مسئولیتهایی را که مایلاند بر عهده بگیرند، مینویسند؛ با این آگاهی که هر آنچه نوشته میشود، باید به انجام برسد و مسئول آن، خودِ نویسنده است.
کامبک، ادامهی طبیعی همین منطق بود؛ تبدیل خواستن به عمل، و علاقه به تعهد.
فعالیتهای این گروه با همراهی معلم و بهصورت منظم بعد از جنگ اجرا شد. حضور در آسایشگاههای سالمندان، مراکز نگهداری کودکان و فضاهای مختلف شهری، بخشی از مسیر آنها بود. اما آنچه این حضورها را معنادار میکرد، نه تنوع مکانها، بلکه نوع مواجههی بچهها با موقعیت بود. آنها برای کمک کردن «با نگاه از بالا به پایین» نرفته بودند؛ برای ارتباط گرفتن، شنیدن و کنار دیگری ایستادن رفته بودند.
پیش از شروع فعالیتها، آموزش جدی اتفاق افتاد. جلسات روانشناسی برگزار شد تا بچهها بدانند چگونه وارد ارتباط شوند، چه مرزهایی را رعایت کنند و چگونه بدون تحقیر یا ترحم، با انسانهای دیگر مواجه شوند. در این جلسات، تأکید بر این بود که کیفیت ارتباط، مهمتر از کمیت حضور است. اینکه شنیدنِ یک خاطرهی تکراری، خودش نوعی احترام است. اینکه کمک، همیشه به معنای حل مسئله نیست؛ گاهی فقط به معنای دیدن، پذیرفتن و کنار کسی ماندن است.
در عمل، کامبک مجموعهای از فعالیتهای ساده اما هدفمند بود: گفتوگو، بازی، اجرای نمایش، تولید پادکست، کارتپستالهای دستساز و وقتگذاشتن. نه نمایش قدرت، نه نمایش فداکاری؛ فقط حضور فعال. در پایان هر فعالیت، بچهها یک یادبود کوچک و دستساز به افراد میدادند؛ یادگاریهایی ساده که خودشان طراحی و ساخته بودند. این یادبودها قرار نبود ارزش مادی داشته باشند؛ ارزششان در «دستساز بودن» و «معنا داشتن» بود. نشانهای از یک دیدار، یک ارتباط، و زمانی که آگاهانه صرف شده بود.
در طول یک تابستان، این گروه به ۹ مرکز مختلف سر زد. نتیجهی این تجربه، فقط در لبخند یا واکنش مخاطبان خلاصه نشد. خودِ بچهها هم دچار تغییر شدند. قرار گرفتن در جایگاه «دهنده»، برای کودکانی که سالها با نگاه نیاز دیده شدهاند، یک جابهجایی مهم است. این جابهجایی، بخشی از بازسازی عزتنفس است؛ تجربهای که به کودک نشان میدهد میتواند مفید باشد، اثر بگذارد و نقش داشته باشد، حتی اگر هنوز در مسیر حمایت قرار دارد.
کامبک، برای صبحرویش، پاسخی عملی به دغدغهی حامیان نیز هست. حمایتی که به این بچهها شده، دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند: وقتی کودک میتواند مسئولیت اجتماعی بپذیرد. نه بهعنوان قهرمان، نه بهعنوان استثنا، بلکه بهعنوان یک شهروند در حال یادگیری.
در چشمانداز بلندمدت، این تجربه میتواند به الگویی پایدار برسد؛ مدلی شبیه «بانک زمان» که در آن، افراد نه با پول، بلکه با وقت و توانشان مشارکت میکنند و پیوند اجتماعی شکل میگیرد. مدلی که در آن، کمک کردن نه از سر ترحم، بلکه از جایگاه مسئولیت تعریف میشود. کامبک هنوز در آغاز راه است. اما همین که گروهی از نوجوانانی که خودشان تجربهی سختی را از سر گذراندهاند، داوطلبانه میگویند «این بار نوبت من است»، نشانهی مهمی است. نشانهی اینکه حمایت، اگر درست طراحی شود، میتواند به بازگشت ختم شود؛ بازگشت به جامعه، به نقش، و به حس مؤثر بودن.