اشتراک گذاری
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در twitter

عاشق تدریس

+ دوباره باهام تکرار کن… آ اول، آ‌غیر اول

ـ آ اول، آ دوم

+ نه آ غیر اول یا همون الف

ـ خب سخته نمی‌تونم بگم اون رو..

مکالمه شان توجهم را جلب کرد. چند قدم دورتر ایستادم و گوش دادم. خیلی صبورانه هر کلمه را از اول می‌خواند و صبر می‌کرد تا تکرار کند. دوباره و دوباره…دختر کوچک تر از جاییش بلند شد و گفت: اه…بسه دیگه… خیلی سخته، خسته شدم… ولم کن دیگه

دختر بزرگ‌تر با آرامشی که داشت کتاب را بست و کنار گذاشت. گفت : باشه، دلت می خواد بریم توی حیاط بازی کنیم؟ گفت نه…دختر بزرگ‌تر ادامه داد: خب پس چیکار کنیم؟ گفت : می‌شه یه کم سرم رو بزارم روی پاهات بخوابم بعد دوباره بهم درس بدی؟ دختر بزرگ‌تر گفت باشه، فقط ده دقیقه بیشتر نشه. چون زنگ خونه می‌خوره و باید برم سرکار. گفت: شغلت چیه؟  دختر بزرگ‌تر گفت توی آشپزخونه کار می‌کنم. گفت: ولی من فکر کنم بزرگ‌ تر بشی معلم بشی، یه معلم مهربون! آخه خیلی بهت میاد.

محو حرف‌های صمیمانه و کودکانه‌شان شده بودم. ده دقیقه هم گذشت و دختر کوچکتر رفت. کنار دختر بزرگ‌تر رفتم و گفتم مرسی که برای دوستت وقت گذاشتی و باهاش تمرین کردی. گفت: خواهش می‌کنم خانم، کاری نکردم…آخه راستش می‌دونین چیه خانم… الهه مامان نداره با مامان بزرگش زندگی می کنه که اونم حوصله نداره باهاش کار کنه. ولی من مامان دارم و بهم دیکته می گه. خواستم الهه هم مثل من باشه…

مات و مبهوت ماندم…من هم مربی آن بچه‌ها بودم اما هرگز از زاویه این مادر کوچک نگاه نکرده بودم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *