اشتراک گذاری

قصه‌ای که یکی از بچه‌های صبح‌رویش نوشت

ما همیشه سعی کردیم قصه صبح‌رویش را از زاویه‌های مختلف روایت کنیم؛ از زبان معلم‌ها، خانواده‌ها، داوطلب‌ها و آدم‌هایی که بخشی از این مسیر را دیده‌اند.

اما شاید یکی از قشنگ‌ترین روایت‌ها، وقتی شکل می‌گیرد که خود بچه‌ها از تجربه‌هایشان حرف می‌زنند.

متنی که می‌خوانید، نوشته یکی از دانش‌آموزان صبح‌رویش است. شاید این نوشته از نظر داستان‌پردازی یک متن حرفه‌ای نباشد، اما برای ما ارزش دیگری دارد؛ چون صبح‌رویش را از نگاه یکی از خود بچه‌ها روایت می‌کند.

برای ما، همین که یک دانش‌آموز بتواند تجربه‌ها، خیال و نگاه خودش را با کلمات روایت کند و استعدادش در نوشتن را نشان بدهد، اتفاق ارزشمندی است.

این شما و این هم روایت یکی از بچه‌های صبح‌رویش از مدرسه:

مقدمه: خریدی که قرار نبود فروش برود

همه چیز در یک روزِ گرم و غبارآلود در قم شروع شد. مردی از تهران آمده بود تا بار ببرد. او به دنبالِ کالایِ لوکس نبود؛ او به دنبالِ چیزی ارزان‌تر و ساده‌تر بود.

او به سراغِ پرورش‌دهنده‌ای رفت که ورشکسته شده بود و پرندگانش را با قیمتِ تکه‌ای می‌فروخت. مرد ده جعبه‌ی چوبی خرید. داخل هر جعبه، ده جوجه‌ی کوچک، زرد و پشمالو بود. آن‌ها تازه متولد شده بودند و هنوز گرمایِ لانه‌ی مادر را به یاد می‌سپردند.

مرد جعبه‌ها را روی کامیون گذاشت و به سمتِ تهران حرکت کرد. اما سرنوشت، نقشه‌ی دیگری داشت. در حاشیه‌ی تهران، خریداری پیدا نشد. جوجه‌ها روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شدند.

مرد که عجله داشت و نمی‌خواست ضرر کند، تصمیم گرفت آن‌ها را در جایی رها کند. نه در محلِ مسکونی، نه در پارک. او کامیون را به سمتِ بیابانِ خشک و دورافتاده‌ای در جنوبِ شهر برد.

فصل اول: جوجه‌های رهاشده

وقتی درِ جعبه‌ها باز شد، جوجه‌ها وحشت‌زده بیرون پریدند. بیابان، جایِ ترسناکی بود. نه سایه‌ی درختی بود، نه آبی دیده می‌شد. فقط شن‌هایِ داغ و آسمانِ سوزان.

ده جوجه‌ی کوچک، که هرگز طوفان و گرما را تجربه نکرده بودند، در لحظه‌ای از ترس، به هم چسبیدند. آن‌ها نمی‌دانستند باید کجا بروند. نه مادری بود که راهنمایی‌شان کند، نه غریزه‌ای قوی برای پیدا کردنِ غذا.

اما آن‌ها مردند؟ خیر.

آن‌ها یاد گرفتند.

یاد گرفتند که وقتی خورشید در اوجِ خود است، باید زیرِ سایه‌ی یک سنگِ بزرگ پنهان شوند. یاد گرفتند که در روزهایِ سردِ شب، دور هم جمع شوند تا گرمایِ بدنِ یکدیگر آن‌ها را نجات دهد.

آن‌ها به دنبالِ دانه‌ها می‌گشتند. دانه‌هایی که شاید صد سال پیش از دستِ یک کبوتر ریخته بود. آن‌ها از این تجربه، قوی شدند.

آن‌ها یاد گرفتند که بقا، هنرِ صبر و همدلی است.

این همان وضعیتی است که بسیاری از کودکانِ کار و خیابانی در شهرها دارند. آن‌ها رها شده‌اند، تنها هستند، اما مثل آن جوجه‌هایِ بیابان، یاد گرفته‌اند که چگونه با سختی‌هایِ دنیا کنار بیایند و زنده بمانند.

آن‌ها گروهِ اول بودند؛ کسانی که ریشه در سختی دارند، اما هنوز پرنده نشده‌اند.

فصل دوم: پرنده‌های وحشی در جنگلِ آسفالت

زمان گذشت. جوجه‌ها بزرگ شدند. پرهایشان از زردی درآمد و سیاه و براق شد. پاهایشان قوی‌تر شد. آن‌ها دیگر جوجه نبودند؛ آن‌ها خروس‌های وحشی شده بودند.

آن‌ها از بیابان خارج شدند و وارد شهر شدند. اما شهر، جنگلِ دیگری بود؛ جنگلی از آهن، سیمان و آسفالت.

زندگی در شهر، متفاوت و سخت‌تر بود. آن‌ها یاد گرفتند که چگونه از دستِ سگ‌هایِ ولگرد فرار کنند. یاد گرفتند که چگونه در زباله‌دانی‌هایِ پشتِ رستوران‌ها، تکه‌ای نانِ خشک پیدا کنند. یاد گرفتند که چگونه با نگاهِ خشن و صدایِ بلند، از قلمروِ خود دفاع کنند.

آن‌ها تبدیل به لات‌هایِ کوچکِ خیابان شدند. آن‌ها با هم می‌جنگیدند، با هم دزدی می‌کردند و با هم گدایی می‌کردند.

اما در دلِ آن خروس‌هایِ خشن، یک حسِ عجیب جوانه زده بود. هر روز صبح، وقتی از کنارِ مدرسه‌ها رد می‌شدند، صدایِ خواندنِ بچه‌ها را می‌شنیدند. بچه‌هایی که لباسِ فرمِ تمیز می‌پوشیدند، کیف‌هایِ رنگی روی دوش داشتند و با لبخند وارد کلاس می‌شدند.

خروس‌هایِ وحشی می‌ایستادند. به آن‌ها نگاه می‌کردند. حسودی نمی‌کردند، اما یک حسِ دیگری داشتند: حسرتِ از دست‌رفته.

این دوره، دوره‌ی دورانِ بلوغِ دردناک است. دورانی که کودک، بزرگسال می‌شود، اما هنوز هویتِ واقعی‌اش را نیافته است. او مثل یک جنگجویِ سرگردان است که شمشیر دارد، اما نمی‌داند برای چه می‌جنگد.

فصل سوم: مکتبِ جابزی و درختِ رویش

و سپس، نوبت به جابزی رسید.

جابزی، گروهی از داوطلبانِ مهربان بودند که در اتوبوسی سفید و قدیمی، به دنبالِ کودکانِ رهاشده می‌گشتند. آن‌ها با چماق نمی‌آمدند؛ با کتاب و لبخند می‌آمدند.

روزی، جابزی به محله‌ی آن خروس‌هایِ وحشی آمد. آن‌ها را دعوت کردند به یک جایِ خاص؛ جایی که نامش «صبح رویش» بود.

«صبح رویش»، یک مدرسه‌ی واقعی نبود که دیوارِ بلند و درِ قفل داشته باشد. آن‌ها در یک انبارِ متروکه، زیرِ یک درختِ بزرگ، کلاس تشکیل می‌دادند.

خروس‌هایِ وحشی، با تردید وارد شدند. آن‌ها عادت داشتند که دنیا به آن‌ها توهین کند. انتظار داشتند که آن‌ها را مسخره کنند.

اما معلم‌هایِ جابزی، آن‌ها را مسخره نکردند. درعوض، به آن‌ها نگاه کردند و گفتند:

«شما باهوش هستید. شما فقط نیاز به یک فرصت داشتید.»

آن‌ها به خروس‌هایِ وحشی کتاب دادند. به آن‌ها قلم دادند. و مهم‌تر از همه، به آن‌ها عزتِ نفس دادند. آن‌ها یاد گرفتند که خواندن، یعنی پرواز کردن. یاد گرفتند که نوشتن، یعنی فریاد زدنِ وجودِ خود.

خروس‌هایِ وحشی، کم‌کم تغییر کردند. پرخاشگری‌شان جایِ خود را به کنجکاوی داد. ترسشان جایِ خود را به امید داد. آن‌ها دیگر گدا نبودند؛ آن‌ها دانش‌آموز بودند.

این دوره، دوره‌ی تولدِ دوباره است. جایی که انسان، خودِ واقعی‌اش را پیدا می‌کند و می‌فهمد که توانایی‌هایِ بی‌نهایتی دارد.

فصل چهارم: پیرخروس‌های حکیم

سال‌ها گذشت. آن خروس‌هایِ وحشیِ روزهایِ دور، حالا پیر شده بودند. پرهایشان سفید شده بود. چهره‌شان چروکیده بود، اما چشمانشان، درخشان و پرمعنا بود.

آن‌ها دیگر در خیابان دنبالِ زباله نمی‌گشتند. آن‌ها به جایی رسیده بودند که هدفِ زندگی‌شان پیدا شده بود.

امتیاز شما به این مطلب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *