بایگانی ماهانه

آرشیو ماهانه با ساختار تاریخ

زمستان سرد

توسط داستان های ما3 نظر

بخاطر سردی هوا پاهاش از سرما ورم کرده بود اما مجبور بود تا نیمه شب کار کنه. بدون شک تنها آرزویی که اون لحظه داشت می تونست نشستن کنار بخاری و یه لیوان چای داغ باشه. اما وقتی به خونه می رسید سرمای خونه با بیرون فرقی نداشت. چون بخاریی خونه نبود تا گرمش کنه. چشمش به ساعت دوخته میشد تا زودتر صبح بشه و درهای مدرسه باز بشه؛ تا بتونه بره کنار شوفاژ کمی بخوابه. شاید چند ساعت خواب پریسا کنار شوفاژ مدرسه تنها آرزو اون تو سرما زمستونِ.

در مواجهه با کودکان کار چه رفتاری بکنیم؟ ( ترحم ، بی اعتنایی و …)

توسط آموزش برخورد با کودکان کاربدون نظر

در مواجهه با کودکان کار چه رفتاری باید انجام بدیم؟ 

توضیح آقای داودی مدیر مدرسه کودکان کار صبح رویش در مورد رفتار صحیح در مواجهه با کودکان کار در برنامه خندوانه:

آیا از کودکان کار خرید کنیم؟

توسط آموزش برخورد با کودکان کاربدون نظر

از کودکان کار خرید بکنیم یا نه؟

این سوالیست که در مواجهه با کودکان کار در مترو و یا سر چهار راه ها از خود میپرسیم

در ویدیوی زیر آقای داودی مدیر مدرسه کودکان کار صبح رویش به این سوال پاسخ میدهند.

با هم کرونا رو شکست میدیم

توسط بهداشت و درمانبدون نظر

با هم، کرونا رو شکست میدیم?
آبله، فلج اطفال، سرخک و …. بیماریی هایی بودند که تو زمون خودشون قربانی های زیادی رو به کام مرگ کشوندند اما الان خبری ازشون نیست. دوستان این رو بدونید، کرونا هم بالاخره روزی تموم میشه و دیر یا زود واکسنش ساخته میشه. اما چیزی که از این دوران در ذهن و خاطرات میمونه و میتونه آرامش بخش دلهای مضطربمون باشه و آیندگانمون ازش با افتخار حرف بزنن؛ اتحاد و نوع دوستی ما برای کمک بهم هستش. ?
بیاید تلاش کنیم تو این لحظات چیزی رو احتکار نکنیم، مواد غذایی و بهداشتیِ بیشتر از نیازمون رو خریداری نکنیم وبیشتر از اینکه به دنبال تشویش فکری همدیگه باشیم، سعی کنیم مراقب هم باشیم؛ بخصوص مراقب کودکان بی دفاعی که شبانه روز بدون هیچ محافظتی در سطح شهر به دنبال لقمه نان خود هستند.
بیاید با هم کرونا رو شکست بدیم.

بیشتر...

دستفروشی

توسط داستان های ما6 نظر

از همون روز اول که پاشو گذاشت مدرسه یه دختر ناآروم و پرخاشگری بود که با هیچکسی ارتباط نمی گرفت. شب ها می رفت چهارراه ها تا کنار بقیه بچه ها دستفروشی کنه. اکثر موقع ها هم وقتی دیر بر می گشت خونه کتک حسابی از باباش می خورد بخاطر همین هم بیشتر اوقات عصبی و ناراحت به نظر می رسید. بعد یه مدتی تصمیم گرفتم از طریق نامه باهاش ارتباط بگیرم. سعی کردم تو نامه هام خصوصیات خوبش رو بهش یادآوری کنم و پررنگ تر جلوشون بدم . اوایل با چند تا جمله کوتاه، جواب نامه هامو می داد اما هر چی که بیشتر می گذشت شور و اشتیاقش به نامه نوشتن، درونش بیشتر می شد، طوری شده بود که هر روز نامه ای رو برای بقیه می نوشت و بی صبرانه منتظر جواباش میشد. به این ترتیب آروم آروم ارتباطش با بقیه بهتر شد. اما با بزرگتر شدنش پدرش دیگه اجازه نداد بره سر کار و مدرسه، که خوشبختانه با کمک تیم مددکاری تونستیم دوباره به مدرسه برش گردونیم. خیلی خوشحالم دخترمون تو این چند سال تو مدرسه رشد کرد و الان علی رغم شیطنت های کوچیکی که داره تونسته اعتماد بقیه رو به خودش جلب کنه.