بخاطر سردی هوا پاهاش از سرما ورم کرده بود اما مجبور بود تا نیمه شب کار کنه. بدون شک تنها آرزویی که اون لحظه داشت می تونست نشستن کنار بخاری و یه لیوان چای داغ باشه. اما وقتی به خونه می رسید سرمای خونه با بیرون فرقی نداشت. چون بخاریی خونه نبود تا گرمش کنه. چشمش به ساعت دوخته میشد تا زودتر صبح بشه و درهای مدرسه باز بشه؛ تا بتونه بره کنار شوفاژ کمی بخوابه. شاید چند ساعت خواب پریسا کنار شوفاژ مدرسه تنها آرزو اون تو سرما زمستونِ.

دیدگاه خود را ثبت کنید