داستان های ما

دستفروشی

توسط اسفند 7, 1398 تیر 30ام, 1399 4 نظر

از همون روز اول که پاشو گذاشت مدرسه یه دختر ناآروم و پرخاشگری بود که با هیچکسی ارتباط نمی گرفت. شب ها می رفت چهارراه ها تا کنار بقیه بچه ها دستفروشی کنه. اکثر موقع ها هم وقتی دیر بر می گشت خونه کتک حسابی از باباش می خورد بخاطر همین هم بیشتر اوقات عصبی و ناراحت به نظر می رسید. بعد یه مدتی تصمیم گرفتم از طریق نامه باهاش ارتباط بگیرم. سعی کردم تو نامه هام خصوصیات خوبش رو بهش یادآوری کنم و پررنگ تر جلوشون بدم . اوایل با چند تا جمله کوتاه، جواب نامه هامو می داد اما هر چی که بیشتر می گذشت شور و اشتیاقش به نامه نوشتن، درونش بیشتر می شد، طوری شده بود که هر روز نامه ای رو برای بقیه می نوشت و بی صبرانه منتظر جواباش میشد. به این ترتیب آروم آروم ارتباطش با بقیه بهتر شد. اما با بزرگتر شدنش پدرش دیگه اجازه نداد بره سر کار و مدرسه، که خوشبختانه با کمک تیم مددکاری تونستیم دوباره به مدرسه برش گردونیم. خیلی خوشحالم دخترمون تو این چند سال تو مدرسه رشد کرد و الان علی رغم شیطنت های کوچیکی که داره تونسته اعتماد بقیه رو به خودش جلب کنه.

پیوستن به بحث و گفتگو 4 نظر

  • admin نور مهرروش گفت:

    با احترام به دستان یاریگر
    از بازدید و معرفی شدن به شما شگفت زده و شاکر خداوند مهربانم.
    سایت بسیار از محتوی ، مدیریت ، لینکها و …..قابل تاملی برخوردار است .
    استادانه ، دلگرم کننده و عاشقانه طراحی شده و مایلم خدمتکار🤠 (خدمتگزار) مهره و وسیله ای هر چند ظریف و کوچک در این مجموعه بزرگ و عشق محور باشم.
    با تقدیم صمیمانه ترین احترامات

    • admin sobherouyesh گفت:

      با سلام و احترام
      باعث افتخارمون هست.
      بسیار خرسندیم از توجه و لطف شما امیدواریم با همین توجه و همراهی ارزشمندتون بتونیم گام های بزرگی برای کودکان کار سرزمینمون که بسیار با لیاقت و با استعداد هستن برداریم.

  • admin Rahimian گفت:

    باسلام وتشكر از ابداع كنندكان اين فرهنگ…ارزو دارم اين اقدام بسيار مفيد و سازنده تداوم بايد .باهمت ملت هميشه در صحنه..محل و ادرس اين صبح رويش كجااست؟؟؟؟

دیدگاه خود را ثبت کنید